جمعه ۲۷م اردیبهشت, ۱۳۸۷
■ دیروز ۱۵ام ماه می٬ سالروز انتشار آلبوم دقایقی تا نیمهشب(Minutes To Midnight) بود. آلبومی که در زمان انتشارش خیلیها رو غافلگیر کرد و البته خیلیها رو هم خوشحال! به هرحال یک سال از ۱۵ام می سال ۲۰۰۷ میگذره و دیگه طرفدارا لینکینپارک جدید رو پذیرفتند٬ تولدت مبارک دقایقی تا نیمهشب! (دانلود آلبومهای لینکینپارک)
■ عکسهای جدیدی از طراحی جدید مایک شینودا منتشر شده است:

■ خبرهایی هم درباره آلبوم جدید لینکینپارک منتشر شده٬ به گفته چستر اعضای گروه کار بر روی آهنگهای آلبوم جدید رو شروع کردن. چستر زمانی رو برای انتشار این آلبوم ذکر نکرده ولی به احتمال زیاد آلبوم جدید در سال ۲۰۰۹ منتشر خواهد شد. :)
جمعه ۲۷م اردیبهشت, ۱۳۸۷
■ امروز چرا حس شب را تداعی می کند؟
امروز چرا یک جای کار می لنگد
امروز چرا این قدر درهم و گرفته ام ؟
هر آنچه پشت سر نهاده ام پریشانی بود و دیوانگی
نمی دانم که اول با چه بود که پریشانم کرد
یا فشار زندگی از کجا سرچشمه گرفت
اما می دانم چه گونه حسی است
اینکه صدایی در پشت سرم باشد
همچون صورتک درونم
صورتکی که هرگاه چشمانم را می بندم ، بر می خیزد
صورتکی که هر لحظه دروغ مرا مشاهده است
صورتکی که با هرگام سقوط من می خندد
(و ناظر بر همه چیز است)
بدین سان می فهمم که شناور بمانم کی غرق می شوم
صورتک ، درونم را می شنود
درست زیر پوستم
همزاد من است پریشان در جستجوی همه گذاشته ام
همچون گردی بادی در ذهن من می چرخد
عین خودم ، نمی توانم ندای درونم را باز دارم
همچون صورتک درون ، درست زیر پوست ام
می دانم صورتکی درونم هست که
همه لغزش هایم را گوشزد می کند
تو همه درون خود صورتکی داری و
شاید که پریشان تر از احوال دل من باشی
نمی دانم اول بار چه بود که مرا از حرکت انداخت تنها می دانم که از پا افتادم
همه طوری رفتار می کنند انگار نمی توانم عمل تو را معنا ببخشم اما
هر کس درون خود صورتکی دارد
صورتکی که هر لحظه دروغ هایشان را بیند
صورتکی که با هرگام سقوط شان می خندد
(و ناظر بر همه چیز است)
بدین سان می فهمم که شناور بمانم
کی غرق می شوم
صورتکم درونم را می شنود
درست زیر پوستم
■ خورشید غروب می کند
نور هم به من خیانت می کند
حس می کنم روشنایی هم به من پشت می کند
(دانلود : تکه کاغذ)
پنجشنبه ۲۶م اردیبهشت, ۱۳۸۷
■ برای خرید چیپس وارد مارکت میشم٬ دختری در حال پرداخت پول آدامسیست که در در دست داره. بعد از حساب کردن٬ به سمت من حرکت میکنه؛ بیاختیار نگاهمون به هم گره میخوره٬ دست خودم نیست جذابیت خاصی داره نگاهش٬ تعجبم از اینه که چرا اون ولکن نیست! اصلا اون چندثانیه دنیا رو حس نمیکردم٬ حس از خود بیخود شدن!
ناگهان به صدایی نگاهمون شکست؛ پسر گفت: «نازنین بیا دیگه دیر شد!»
پ.ن: من هم پول چیپسهارو حساب میکنم!
چهارشنبه ۲۵م اردیبهشت, ۱۳۸۷
نوشتهشده در
شخصی توسط
مهران بوالحسنی
■ از اونجایی بنده خیلی به شکمم اهمیت نمیدم، سرکار مریم دعوتمان کردهاند به بازی شکمپرستانهی هله هوله! بدین وسیله دعوت را لبیک گفته و با نام خدا شروع میکنم:
اصولا هر چی ترشی باشه، مورد عنایت و پسند اینجانبان قرار خواهد گرفت، از تمبر هندی، آلوچه و لواشک گرفته تا قره قروت و گوجهسبز و از این چیزا. جدیدا هم معتاد ایستک شدهایم فرقی هم نمیکند چه مزهای باشد جنس باشد بد و خوبش را زیر سبیلی رد خواهیم کرد! حال اگر در این بین چیپسی هم ترجیحا از نوع چیتوز بود به دیده منت میپذیریمش.
تازه مادرمان هم گندم را ابتیاع کرده و بعد از خیساندن در آب به اصطلاح بویش میدهد در ماهیتابه، آی خوردن دارد در هنگام بیکاری و علافی پای کامپیوتر! برنج را نیز گاها اینکار را میکردند، (ولی حال که با این قیمت برنج باید خواب آن برنج بودادهها را ببینیم، باشد که به گندم راضی شویم)!
دیگر اینکه نوعی شیرینی خانموالده اینجانبان درست میکنند آی بیا و بخور! بلعیدنش لذتی دارد وصفناشدنی. شیرینی ناپلئونی را هم بدمان نمیآید هر چند فقط یکبار یک تستی بزنیم برای تغییر ذائقه! همین!
■ باشد که خدا به راه راست هدایتمان کند انشاالله.
۲۵ اردیبهشت ۸۷
چهارشنبه ۲۵م اردیبهشت, ۱۳۸۷
مکان سوپر ۶ - فاز یک شهرک اکباتان
محیط تقریبا شلوغه و ۸۰درصد جمعبت رو جوانهای ۲۰ تا ۳۰ ساله تشکیل میدن، من و دو دوستم نشستیم و داریم راجع به برنامه نود دیشب صحبت میکنیم و هر از چندگاهی نگاهی موذیانه به جمعیت و مردم در حال عبور میندازیم! زن مسنی از دور در حال نزدیک شدنه و دختر ۲۴-۲۵سالهای هم همراهیش میکنه. کمی که این دو نزدیکتر میشن، متوجه نگاه متعجب مردم در حال عبور که به طور ناگهانی هم جلب شده میشیم. از دور همهچیز عادیه و همین باعث کنجکاوی من و دوستام میشه.
مردم همچنان ناگهان نگاهشون به سمت زن مسن و دختر جلب میشه. نکتهی عجیب اینه که بعد از نگاههای متعجب همه به نوعی سعی میکنن نگاهشون رو به جایی دیگه سوق بدن ولی هنوز تمام نگاهها اونا رو تعقیب میکنه.
با نزدیکتر شدن این دو تمام هیبت و بدن این دو مشخص میشه، نزدیکه شاخ روی سرم سبز بشه، مانتوی دختر جوان بسیار کوتاست و زیر مانتو شلواری دیده نمیشه، بدن دختر عریان مادرزاده! دختر اما بدون توجه به جمعیت در حال تماشای ویترین مغازههاست. خانوادهها و مادران و پدرانی که به همراه بچههاشون به بازارچه اومدن مسیرشون رو کج میکنن و زیر لب هم چیزهایی میگن. چند پسر جوان هم خندههای بلندی رو سر میدن. دخترهای جوان یا نگاهی طعنهآمیز دارن یا نگاهی تحسینکننده!
خندهای همراه با تعجب زیاد و نگاهی به یکدیگر حاصل دیدن این صحنه برای من و دوستامه. ناگهان صدای بوق ممتدی توجه همه رو جلب میکنه؛ زانتیای سفیدی مبدا بوقه، توجه مادر و دختر مذکور هم جلب میشه. ظاهرا مخاطب زانتیای سفید اونا هستند، زن مسن لبخندی میزنه و با هم به سمت ماشین حرکت میکن و سوار ماشین میشن و از جمعیت دور میشن!
پ.ن: انگار دختر میخواست به نوعی جلب توجه بکنه یا یک جور اعلام وجود؛ شاید هم میخواست شهامتش رو نشون بده ولی در کل هر منظوری داشت بسیار غافلگیر کننده بود!!
سه شنبه ۲۴م اردیبهشت, ۱۳۸۷
نوشتهشده در
اجتماعی توسط
مهران بوالحسنی
چند روز پیش توی اتوبوس نشسته بودم و به سمت میدون هفت تیر میرفتم. مرد مسن خوشپوشی تو صندلی جلو نشسته بود. مرد میانسالی هم کنار دستش نشسته بود. هر از چندگاهی صحبتهای بین ای دو رد و بدل میشد. زیاد به صحبتهاشون توجه نمیکردم؛ ولی یک سری از صحبتهای پیرمرد توجهم رو جلب کرد، در مورد بارشهای کم بارون و وضعیت بد کشاورزی شمال میگفت. میگفت: «هی میگن این اروپاییها کافرن، دین و ایمون ندارن. والا ما هر وقت چشممون به تلویزیون خورده یا داره بارون میاد یا قبلش بارون اومده بوده اونجا! اونوقت ما دلمون خوشه سردمدار اسلام ناب محمدی و دین رحمتیم تو دنیا. کو پس. اینجوری که من میبینم این دین رحمت جز بدبختی واسه ما هیچی نداشته!!»
اما فکر نکنم منطقه جغرافیایی ربطی به آیین آسمانی داشته باشه!